تبليغاتX
مدادرنگی

یک احساسی که نمی دونم چیه . بیشتر شبیه گ ه گ ی ج ه است! از نوع فرانسوییش !همه کارام الان قاطی شده و فکرام و برنامه هامم همچنین ... خوابم و بیداریم و کتاب خوندنم و تحویل کار دانشگاه و ساز و خانواده ام و شاگردا و کتابام و احساسم و همه چی ....احساسات و افکارم که برا خودشون یه به هم ریختگی و ناشناختگی جدا دارن .... سامان دهی به افکارم مث یه کاری شده که هی می ذاری تو لیست کارایی که باید انجام بدی و هی تنبلی می کنی و می ذاریش بعدا و این انجام نشدگیش هی آزارت می ده هی!

این پست احتمالا ادامه خواهد داشت...

پ.ن : من بسیار بسی بیسکویت مادر دوست دارم ! مزه اش منو یاد دوران کودکی می اندازه .

ادامه:

 خوردن سیب زمینی های عمله خفه کن زاپاتا همانا و یکی شدن دل و روده و معده و مری و ... ات همانا!

انگشت اشاره دست راستم ورم کرده! این مقوا ماکت هم چیز بسیار چیزیه!

کلاس معارف فردا صبح با اون استاده با اون حرفاش ، هرجور فک می کنم جای خوابه!

سرسختی خوبه یا بده ؟ فراموش کردن بعضی چیزا سخته . خیلی سخته . خیلی خیلی سخته . مخصوصا وقتی نخوای!

بغضی که هی جلوشو بگیری بالاخره یه روزی یه جایی می ترکه...

ادامه بازم:

تو دلم می گم لعنتی لعنتی لعنتی ... زود تمومش میکنم . اصلا نمی خوام . خوب کاری کردم . حقیقته . این نیز... نگذرد . عادت باید کرد .

اضافه شد:

۱.یه وقتایی ترجیح می دی احمق باشی ...

۲.پاک شد!

۳.........نمی تونم بنویسمش.

+ تاريخ سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 0 نويسنده سپیده |

 

1.دو سه روز شمال بودم و فهمیدم که جدیدا هیچی هیجان زدم نمی کنه . نه دریا . نه جنگل نه بارون نه بادبادک نه حرفای آدما نه جاده نه فکرام نه رویاهام نه هیچ چیز دیگه ای که قبلا براشون هیجان داشتم . یا موقتیه یا به خاطر عادت نداشتن به وضعیت و تغییرات  یا به قول ا. شروع یه افسردگیه!

5/1.تو جاده داشتیم میومدیم که یکدفعه کوبیده شد رو ترمز و دیدیم که ملت عزادار وسط جاده رو گرفتن و با علم و دسته و زنجیر و طبل و الباقی وایسادن به سینه زدن و روضه خونی  و یک درصد هم فکر نمی کنن شاید راهو بسته باشن و مردم رو علاف کنن و خطری هم برا خودشون باشه و ... جل الخالق ! این مدلش رو ندیده بودم!

75/1.رفته بودم گلاب به روتون دستشویی عمومی یه مکان تفریحی و شدیدا منتظر بودم یکی  بیاد بیرون و من تلافی 200 تا نسکافه و چایی و کاپوچینو و غیره رو درارم که یه مامان عصبانی به بچه ی 3-4 ساله اش اومد تو و داد و دعوا با طفل معصوم که : بچه چرا وقتی تو خونه بهت می گم ج ی ش کن نمی کنی؟! خب آخه یکی نیس به این مادر نسبتا مهربون بگه خب شاید بچه طفلکی  اونموقع نیازی احساس نمی کرده ! بچه که زدن نداره! نمی دونم خودم بعدا چه جور مادری می شم ولی هیچ وقت چنین حرف مضحک و چرندی به بچه نمی گم

2.داشتم سعی می کردم از از آب عکس هنری بگیرم که شنیدم ... که فهمیدم که هیچ وقت هیچ جا به هی وجه امکان فراموشی نیست . نباید . و خب ... خوشحال شدم .

3.می دونم نا امیدش کردم . می دونم رو اعصابش رفتم و هنوزم نمی دونم کار درستی بود یا نه . فقط یه کم آرامش دارم . یا بهتر بگم استرس ندارم . شایدم به خاطر محافظه کاری بیش از حد و از دست دادن تدریجی ریسک پذیریمه.

4.آهنگارو پشت هم رد می کنم . تو ماشین جای گریه نیست .  جای سکوته فقط . وقتی تحمل پذیرش پرش ها و حرفای توصیه ای رو ندارم . وقتی تنهایی برام ارزشمند تره . وقتی می خوام بسازم . وقتی می ترسم از درست نبودن . وقتی محافظه کارم . وقتی می خوام رویا پردازی کنم. یا وقتی دارم تو ورودی تونل به یه کشف جدید غم انگیز می رسم و ....همیشه سکوت بهتره . هرچند باعث شده روز به روز بیشتر و بیشتر تو خودم فرو برم . تو فکرام . تو تحلیلام . تو ضد و نقیض ها... و می دونم به زودی بهتر می شه همه چی . (اینم انرژی مثبت بود انداختم تنگش !)

5/4.صندلی پلاستیکی سفید تو ساحله ... ما از قایق پیاده می شیم. آش  مامانی ...حیاط پر از حلزونه .  تو اتاق نیستم . جلوی کولریم .من نشستم .  هوا گرمه . دوران مدرسه است . عینکمو آب می بره . دیگه ناراحت نیستم. تنها دلیلشه . مینی بوس و یه ضبط قرمز ... درخت موز تو حیاطه . یادم نمیاد دیگه هیچی ... مث یه خواب گذشت از جلو چشمم . نخواستم حتی جاده رو ببینم . خوابیدم . مثلا!

5. حالا مگه هرکی فندک داشت باید سیگاری بشه؟! خب من اون فندک نارنجیه رو دوس داشتم!!

6.نمی خوام برم بیمارستان و دوباره تو اون محیط مریض باشم و فکرای بد ذهنمو پر کنه ولی می ترسم.......

7. دارم کتاب " من یک اثرهنری بودم" اریک امانوئل اشمیت رو می خونم . بعد یه مدت طولانی اولین کتابیه که جذبم کرده  حالا تا ببینم آخرش چی می شه .

8. عاشورا بدون "گل سرخی" و خونه ی مامان بزرگ و دور هم جمع شدن و اون خونه بغلیشون که قیمه درست می کرد و حالا کوبیدن و به جاش شونصد طبقه برج ساختن و تعزیه که از سر خیابون تا ته خیابون راه می افتاد و من در دوران کودکی خیلی از اون آقاها که زره و چیزای آهن دار به خودشون وصل می کردن و هی با شمشیر ادای کشتن درمیاوردن می ترسیدم و خودمو پشت چادر مامان بزرگ قایم می کردم ، اون حس قبل رو نداره . اصلا وقتی مامانی نیست و وقتی خونه اش نیست و نذرای مامان برای روز عاشورا هم ادا نشد ، منم حس قبل رو گم کردم . یعنی قهر کردم .

اضافه شد: سپید برو بخواب که فردا بتونی کاری رو که همه تو ۵ روز انجام دادن رو یک روزه جمع کنی!

پروفایلم کامل تر شد .

رفتم امشب نی نی رو دیدم و کلی هم عمه اش قربونش بره شده ۴ کیلو و خورده ای و ۵۳ سانت!

+ تاريخ یکشنبه ششم دی 1388ساعت 18 نويسنده سپیده |

خوشم میاد  ها....  بدم میاد  ها :

ول گشتن و تلپ افتادن رو تخت و کتاب خوندن در مواقعی که کار هم دارم رو دوس دارم ولی تا صب بیدار نشستن یا عذاب وجدانش رو دوس ندارم

کلاس ساز رفتن رو دوس دارم ولی اشتباه زدن رو دوس ندارم

دانشگاه رو دوس دارم ولی رسیدن خونه ساعت 8 شب رو دوس ندارم

خوردن رو دوس دارم ولی چاق شدن رو اصلا دوس ندارم

خرید رو دوس دارم ولی تلنبار شدن لباس و کفش و شال و مانتو تو کمد و نبودن موقعیت برای پوشیدنشون رو دوس ندارم

بهم ریختن اتاقم رو دوس دارم ولی مرتب کردنش رو اصلا

بارون رو دوست دارم ولی اینکه نشه وقتی هوا ابریه لذت ببری رو دوس ندارم . مثلا مجبور باشی سر معارف یا ادبیات یا این دروس عمومی بشینی .

بارون رو دوس دارم ولی خیس شدن مقواها و شییتام رو در طی مسیر دوست ندارم .

مسافرت رفتن و ساک بستن رو دوست دارم ولی برگشتن رو دوست ندارم .

5شنبه رو دوست دارم ولی فردا و پس فرداش رو دوست ندارم

بهشت زهرا رفتن رو دوست دارم ولی اینکه تنها نباشم و هی بهم گیر بدن رو دوست ندارم .

واضح دیدن رو دوست دارم ولی عینک زدن رو دوس ندارم

دیگه یادم نمیاد.

 

پ.ن: کاش می دونستم چی کار کنم . کاش دستور می داد . کاش اینجوری نبودیم . کاش از اولش یه جور دیگه بود . نمیخوام . کاش فکر نمی کردم . کاش اشتباه فکر کنم .

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17 نويسنده سپیده |

چرا انقدر قاطی کردم؟ چون مترو شلوغ بود و از رفتن خونه داداشم منصرف شدم ؟ چون از بچه ها جدا شدم و کلی معطل اومدن خط قلهک شدم؟ چون مترو تو حقانی کلی گیر کرده بود و نمی رفت؟ چون دور و برم پر از آدمایی بود که همینجوری زل می زنن بهت بدون اینکه فک کنن این کار اصلا مناسب نیست . چون امروز همه چپ و راست بهم تذکر می دادن که دیگه با رنگ قرمز نرم دانشگاه ؟ آخه من اصلا حواسم به خودم هم نیست چه برسه به اینکه حواسم باشه محرمه . چون امروز طرح دادنم نمیومد؟ چون دیشب نرسیدم ساز بزنم انقدر خسته بودم؟ چون برای خودم ناراحتم؟ چون یک ساعت دیر تر از همیشه رسیدم خونه و اعصابم انقدر متشنجه که نمی تونم ساز تمرین کنم؟ چون اوضاع اونی نیست که می خوام؟ چون امروز وقتی داشتم مسیر بوفه تا آتلیه رو با سرعت حلزون می رفتم و همه حواسم به لیوان نسکافه ام بود که نریزه و دستم نسوزه و یک دفعه یه صورت اومد جلو چشمم و از گوشه چشم که وارد شد چقدر شبیه بود . نمی دونم این صحنه ی خاص راه رفتن کجا اتفاق افتاده که تا این راه می ره من ذهنم می پره؟چرا انقدر قاطی کردم که تا نشستم تو ماشین با نهایت ولومی که می تونستم از حنجره ام خارج کنم شروع کردم به هوار زدن سر یه چیز بی خود . از این جایی که زندگی می کنم از این وضع جامعه مون از این آدمای سطحی که اطرافم هستن متنفرم .

یه قسمت خوبی از تولد علاوه بر کادو گرفتن ، باقی موندن کیک تولده که هی هر روز می خوری و چاق می شی! اگه یک گرم به وزن من اضافه شه تقصیر اون ۱۱ نفریه که دعوت کرده بودم و نیومدن!

من کارکترم شبیه سیمپسونه؟!

به عنوان سرگرمی امروز از سر خیابون قدس یکی رو که حدس می زدم تو دانشکده ی ما باشه (همینجوری نه به دلیل خاصی ، قبلا هم ندیده بودمش) تعقیب کردم و دیدم که ااا اومد توهمون ساختمونی که من رفتم همون طبقه ای که من بودم کلاس رو به رویی . تعقیب کردن هم کار جالبیه ! فقط ممکنه انقدر حواست به سوژه باشه که بری زیر ماشینی کامیونی اتوبوسی چیزی!

هم می خوام باشه هم می خوام نباشه ... تاثیر پذیریم زیاد شده .بهتره نباشه .

new moon رو بالاخره دیدم . یه جمله اش خیلی دردناک و تلخه:درد چیزیه که باعث می شه باور کنم واقعیت داشت .

اضافه شد:چه شب یلدای غمگینی ... در واقع شب یلدایی نبود . دلم گرفت . مثل ۳ سال پیش .مثل پارسال .

انگار یه خواب دور باشه ... انگار از خواب پریدم ... انگار نبوده ...

بابا خواب بود . درو بستیم . شیرینی جا موند . سهیل اینا اومدن . پالتوی قرمز . پالتوی من سفید بود . اون سبده موند... شیرینی محلی بود . نگهبانه اجازه نمی داد . عصبانی شدی . اس ام اس رسید خونده نشد . گفتم گور پدر اونی که می خواد معادله های فصل ۱ و ۲ شیمی ۳ رو بپرسه . خوب شد نخوندم . خوب شد بیخیال شدم . خوب شد به حرف پ. گوش کردم وقتی داشت پیاده می شد . با حافظ قهر کرده بود . من هم شاید ... توضیح که می دادی مردم . مردم . مردم . مردم . یادم نمیاد . هیچی دیگه یادم نمیاد ... جز تاریکی . همش شد یه قطره اشک سر خورد پایین سنگینی اش موند رو سینه ام .

مضاعفا اضافه شد:تاثیر پذیری باشه یا نباشه مهم نیست . مهم اینه که حالم خوش نیست هم خوشحالم ، هم ناراحت برای خودم . برای خودم خیلی ناراحتم و این چیزیه که شاید بی حوصله ام هم می کنه .

اضافه تر شد:(به من چه که امشب ویر نوشتنم گرفته و به خاطر اون ۲ ساعتی که خیر سرم خوابیدم الان خوابم نمیاد و نمیاد تا صبح شه و سر کلاس بخوابم!)

که من بسوزم و تو شمع انجمن باشی.... نه انجمن دیگه هست . نه ک. نه حسی که قبلا بود و احمقانه بود و دیگه نیست .

دوتا دندون جلویی ام دردش داره منو به فلک می بره! دکتره همچین با چین بهم بستتشون که هوا هم بینشون نفوذ نمی کنه! شاید به خاطر درده خوابم نمیاد!

می گم فک کنم باید کمتر بنویسم !نه؟ یه جورایی کنترل کنم خودمو!

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21 نويسنده سپیده |

این حس می دونم از کجا شروع شد . می دونم از کدوم کلمه شروع شد . می دونم از کی شروع شد . فقط نمی دونم چرا شروع شد...نمی دونم خوبه یا بد . نمی دونم تموم می شه یا نه. نمی دونم گذراست یا پایدار . نمی دونم اگه پایدار شه باید چی کار کنم . نمی دونم خوبه یا نه . اصلا هیچی نمی دونم . هیچی نپرسید چون هیچی نمی دونم .

می دونستم می تونم بزنم به سیم آخر ولی نه به این شدت .

کریس داره اذیتم می کنه . با اون یک ماه . با اون حرفاش و قبول نکردن من واسه درس دادن . با اون ۱۰ دقیقه . با اون "هست شب" و... تقصیر خودمه . می دونم . امشبم که زدم به سیم آخر می دونم اوضاع رو بدتر کردم . ولی تقصیر من نیست . انرژی ام یکدفعه تموم می شه . بعد بغض شروع می شه . دلم براش تنگ می شه .

احساس یکی از شخصیتای مصطفی مستور رو دارم .

کادو گرفتن هم بسی حال می ده ها!

می دونی کدوم قسمت دانشگاه رفتن رو دوست دارم؟ از دم در ورودی تا دم در آتلیه رفتن رو . چون کلی آدم جالب تو راه می بینی . مخصوصا رو پله ها . دیگه سر کلاس نشستن و گوش دادن به حرفای استادا رو نه . جدیدا حوصله ندارم . می خوام خودم بشینم . خودم فکر کنم . خودم بکشم . خودم نقد کنم .

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0 نويسنده سپیده |

گریه کنم یا نکنم ؟
حرف بزنم یا نزنم ؟
..........................................

۱.هرچی مقاومت کردم به خیال اینکه رد می شه نشد و امروز پوکیدم! به عبارتی وا رفتم...جسمی یا روحی ؟ هردو!

۲.جشن شب یلدا خوب و خوشمزه بود. با آش رشته اش و انار و هندونه و ساز و شعر و حافظ و اون همه برگ ...

۳.روازیی که میاد وایمیسه کنار و انگار دنبال چیزی می گرده . شاید دنبال خاطره هاش ... و نمی دونم من چرا هنوزم می ترسم ...و هر کاری کردم نتونستم بگذرم از اونی که به این روز دراوردش ...

۴.من چرا چند روزا رو موود آزار و اذیتم؟ همچین آرتروز رو کوبیدم که اشکش داشت سرازیر می شد . تقصیر من نیست . مشکل از این جریان جدیده. از این تفاوته .

۵.خبر ناگهانی خوشحالی بود . چرا بعدش گریه کردم؟ نمی دونم . دارم از تغییر می ترسم بازم .

۶.نه س. نه م. نه هیچ چی نه هیچ کس نه سارا و نه م.ح و نه هیچی و هیچ کس ... آسمون ساعت ۸ شب شریعتی سر خ. یخچال پشت یه پرده ی نازک اشک...

۷.نشستم دارم یه جوری خم کلید سل رو با خطوط ترکیب می کنم تا لوگو طراحی کنم و گوشم به ی. هست که داره درمورد راه دادن یا راه ندادن خواستگار برام صحبت می کنه! نتیجه : خواستگارا (صف فرضی پشت در خونه و محل کار پدر و ورودی دانشگاه!) رو راه دهید شاید شاید شاید بخت و بر خوب نصیبتون شد!

۸. حالم داره بهم می خوره ... منو به نزدیک ترین آرامشگاه ببرین! فک کنم تختم نزدیکترینه . به شرطی که کابوس ازش حذف شه ...نه تلقین می کنم نه انرژی منفی و پالس و از این مدل کوفت ها ... حالم بده به همون اندازه ای که به موقع خوب شه ... شاید !

۹. شوخی شوخی جدی می شه هر اتفاقی که مکرر تکرار شه ... این یکی شیرینه ... یه شیرینیه تلخی که ته گلوت می شینه و حسابی ویروونت می کنه .

۱۰. هیچیو جدی نگیرید. هیچ کدوم از این ۱۰ تا رو . هیچ سر و تهی نداره و هیچی برای توضیح . به سکوت نیاز دارم .

اضافه شد:رفتم کنسرت معلولین بهزیستی ... همون گروهی که تو فیلم م مثل مادر بودن ، بی نظیر بود . اینکه نزدیک به بیست و چندتا تصنیف رو اجرا کردن همه رو تو دستگاه و فالش نمی خوندن و اون همه انرژی و اون همه عشقی که اونجا بود . تو نگاهاشون . نگاهاشون به خانم و آقایی که مسئولشون بودن و اندک آدمایی که برای دیدن تلاش ۷ ساله شون اومده بودن .بی نظیر بود.

اضافه شد:الان صاحب یک جفت پای ورم کرده با درد فراوان به دلیل پوشیدن کفوش پاشنه دار!  و یک گرفتگی نه چندان کوچک از ساعت ۱۱ صبح امروز در دل، و مقادیر بسیاری کادو و مقادیر بسیارتری کارهای انجام نشده ی دانشگاه می باشم .

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 0 نويسنده سپیده |

1.کاش می شد همه چی برای چند ثانیه ثابت شه من نفس بکشم . از سرعت حالم بد می شه یه کم دیگه . از اینکه همه چی خیلی سریع پیش می ره . خیلی زود تغییر می کنه . خیلی سریع و خسته کننده . به آرامش نیاز دارم . به استراحت بیشتر ذهنی ... به یه حالتی که یه مدت بدون ساعت زندگی کنم . بدون اینکه به ساعت نگاه کنم . یه جورایی با خودم باشه برنامه ی زندگی ام .

2. 9 روز دست به ساز نزدم تا دلم ترکید . کارای دانشگاهو گذاشتم فردا سر کلاس انجام بدم و نشستم تمرین با ساز بی کوک ! وقت کوک کردن ندارم . و باید کار دو هفته ای رو تو 3 روز انجام بدم . ناراحتم وقتی تمرین نمی کنم .رفتم سراغ ردیف میرزا وحشتی وجودم رو فرا گرفت عظیم!

3.از واژه ی .. ... ...... جدیدا باید زیاد استفاده کنم!شاید راحتتر پیش برم . و می دونم هیچ وقت آدم نمی شه که این ایده آلیستی نسبتا مزخرف رو ترک کنم.کاش بیشتر از ظرفیت یک انسان از خودم توقع نداشتم . کاش بقیه هم از آدم بیشتر از یه آدم توقع نداشتن . توقع بیجای بقیه بدتره .

4.یاد حرف دکتر ک میفتم که می گفت ذهن ما فیلسوفا همیشه داره تحلیل می کنه برای همین خسته است . خوبه که من حالا فلسفه نخوندم و انقدر درگیرم و مغزم داره منفجر می شه . کاش دکمه ی off داشت. می زدی و خلاص! دوساعت تخت استراحت می کردی!

5.امروز به واسطه ی خرید دوربین (بخشی (!) از کادوی تفلدم) و تمرین ساز و انجام نسبی کار دانشگاه و حموم رفتن نسبتا بهترم. شایدم واسه اینه که رد دادم چند موردو . بماند که این دو روز اعصاب نداشتم و چپ و راست این عنکبوت رو کوبیدم به دیفال . کم کم دیگه از حالت عنکبوت درومده!

6.اگه .... شاید انقدر کله شق بودم ... شایدم نبودم .

7.به بعضی از این مردا باید قبل از هر چیزی تو تاکسی نشستن رو یاد داد!تا از چرت زدن و ولو شدن و هزار تا عملیات دیگه وقتی یه خانوم کنارشون نشسته پرهیز کنن! به یه دسته شون هم باید یاد داد موقع راه رفتن تو مکان های عمومی مث خیابونو مترو و ... دست و پاشونو جمع کنن . ( به کلمه ی بعضی اول خط دقت کنید!)

8.آلبوم قاصدک این دو بخش: عشق در دل ماند و یار از دست رفت ...../ رو سر بنه به بالین .... تنها مرا رها کن ....

9. let the tears come rolling from your eyes…

10.عضله ی بین انگشت اشاره و شست دست راستم ورم کردم درد می کنه و گردنم هم!به پیری زودرس دچار شدم!

 اضافه شد:بی حوصله ام . ربط بی دلیل نمی دم به این موضوع . دلیلش چیزای زیادیه از جمله حماقتی که بعضی جاها تو ذوق می زنه و حالتو زیر و رو می کنه . اسمش حماقت نیست . اسمش بی فکریه! این بهتره .

جاتون خالی به زور منو بردن یه جایی سینما و یه فیلمی که اصلا گفتن نداره هنوز حالت تهوعش رو احساس می کنم! بماند که ما به جای فیلم ، یه فیلم سینماییه دیگه جلومون پخش می شد ! پناه بر خدا!

بی خیال طراحی لوگو برای فردا ، امشب به تمرین و وبلاگ گردی و آشپزی و بالاخره مرتب کردن اتاقم گذشت! کار آتلیه هم فردا سر معارف اگه این دفعه نخوابم باز! عقده می شه که من یه بار سر این کلاس بیدار بمونم!

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 8 نويسنده سپیده |

اعتراف می کنم باورم نمی شه ...مرسی . مرسی ...خیلی مرسی................

توضیح: نظرات بسته است چون چیزی برای نظر دادن نیست . خواستم یه جمله بنویسم که نوشته باشم که علاوه بر ثبت تاریخش ، این همه تلاش برای کانکت شدنم با این وضع نت، باد هوا نشه .

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12 نويسنده سپیده

من متولد شدم ... امروز همش یادم می رفت تولدمه . همه حواسم به نی نی بود که امروز آوردنش خونه . تا یکی زنگ می زد یا اس ام اس می داد یادم میفتاد که اااااا راستییی تولدمه ها! هیچ حسی نداشتم نسبت به امروز تا الان یعنی نسبت به خودم . بیشتر حسم مال نی نی بود . هیچ وقت تصور نمی کردم انقدر برام عزیز باشه .امروز برای اولین بار بغلش کردم . خیلی حس شیرینی داشت . عمه شدن هم ماجراییه ها!

می خوام حالا در مورد خودم فکر کنم . از پارسال تا امسال .پارسال تنها چیزی که یادم میاد از تولدم این بود که تستای گسسته ام مونده بود و اینکه تو نهار خوری تولد گرفتم و کیک خوردیم و کیک بردیم!!(یادش به خیر . ک. گفت : دیگه می تونی گواهینامه بگیری!)هوا هم ابری بود . بارونم میومد فک کنم.

پارسال منتظر موندم . خیلی ... خیلی خیلی ... ولی دیر شد .یادم نیست آخرش چی شد. امسال بیشتر منتظر موندم . خیلی بیشتر . هنوزم منتظرم . هنوزم ...

این یک سالی که گذشت پر ماجرا بود . یک سال بین ۱۸ تا ۱۹ سالگی ...از کنکور و دانشگاه و بچه و تو و اونا و خودم که هر روز سعی کردم تکامل پیدا کنم . یه چیز خوب رو تمرین کنم . و الان واقعا احساس می کنم یه تغییراتی رو . هرچند بعضیاش هم خوب نبوده . یعنی عوارضش این بوده که خیلی ذهنم زیاد از حد تحلیل می کنه ... خلاصه اینکه این جریان تکامل ادامه خواهد داشت .

اینکه روز تولدم باز هم بارون اومد و اسم نی نی که باران شد و یه اتفاقات دیگه باعث شد یه کم وسوسه شم برگردم . به حسی که قبلا نسبت به این پدیده داشتم ولی چیز قوی تری منو باز می داره . حالا ببینم چی می شه ...

از دیروز تو گوشم این می پیچه بازم:رسم زندگی همینه ...گاهی سخته گاهی ساده

من م ن ت ظ ر م

سه شنبه تحویل اولیه است و من از ۵شنبه هیچ روزی حتی خونه هم نبودم که بخوام دست به کار ببرم . فردا از اون روزاس . کاری که همه ۵ روزه انجام دادن رو باید یک روزه جمع کنم ! خدا به داد برسه!

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23 نويسنده سپیده |

این قافله ی عمر عجب می گذرد                   دریاب دمی که با طرب می گذرد

با اینکه خسته بودم و خوابم میومد ۴۵ دقیقه ی تمام باهاشون حرف زدم . یه کم شاید کم شه از اون حس ... شاید دین و تکلیف و نمی دونم شایدم عذاب وجدان ... و فردا رو هم قبول کردم به خاطر این بیته و حرف سمیرا و مرض خودم که گرفتمش و خوب نمی شه . هرکاری می کنم خوب نمی شه . اصلا بترکه این خوب و ایده آل شدن . نمی خوامش . بذار بپره هرجا می خواد . اگه جلوی این یکی هم بگیرم دیگه انگار خودم خودمو گذاشتم تو قفس قفل کردم کلیدشم قورت دادم!

یه دفعه می خوای بزنی به سیم آخر .  بیخیال همه ی کارا تلپ شی کاری که دوس داری رو انجام بدی.

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد...

رها رها رها رها ره ا ر ه ا ر ه  ا    ر     ه           ا

پ.ن: خوبه آدم تو لحظه زندگی کنه؟یا باید تو لحظه زندگی کرد؟ اصلا باید زندگی کرد؟

یک سال ، یک ساله واسه خودش... خیلیه ... خیلی...

اضافه شد: کمتر از ۷ ساعت دیگه نی نی به دنیا میاد و من دارم فکر می کنم به بچه ای که هنوز هیچی از اینور نمی دونه . از این دنیا . از این زندگی . اینکه یه آدم جدیده ... یه دنیای جدید... یه زندگی جدید . یه داستان جدید . یه روز این بچه بزرگ می شه . بزرگ تر و بزرگ تر . مدرسه می ره . دانشگاه می ره . ازدواج می کنه . یکی مث خودشو به دنیا میاره ... یه دنیاش می شه دوتا دنیا و همینجوری الی الابد...

هیجان دارم ....

+ تاريخ جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1 نويسنده سپیده |