به ف اک رفته را تدبیر نیست:| خوابم میاد. فردا چارشنبه است . مساله اینه که هیچ کس هیچ کس واقعا نمی فهمه چقدر عمیق حالم بده. معمولا وقتی اصن به روی خودم نمیارم از همیشه ترکیده ترم :|:( تو تاکسی رادیو عربده می زد ولی گوش منو صدای ذهنم کر کرده بود . این "چرا" های لعنتی ذهنم که دهنمو سرویس کرده. شروع می کنم تایپ کردن داد و بیدادام . چشمام داغ می شه . پلک می زنم. می رسم دروازه دولت. تو راه کلاس تو مرز بین واگن زنونه و مردونه تکیه داده بودم به زاویه کنار در مترو و هدفون تو گوشم و ذهنم رو میزای آتلیه جا مونده بود تو جمله هایی که دلم نمی خواست بشنوم و شنیدم. چشام داغ شد. چشمامو بستم. چشامو باز کردم خیس بود. فروشنده با جنساش پشت یه پرده آب محو شد. خانوما مخصوصا پیرتراشون زل زده بودن به دختره ی احمقی که نصفش سبز بود و هدفون تو گوشش و موهای فرفریش مث خلا تو صورتش و گوله گوله اشک از چشاش میومد پایین . ایستگاه قلهک که پیاده شدم تا کلاس آدما پشت پرده اشک محو می شدن و مردم با تعجب از بغلم رد می شدن و من همه حواسم به پیدا کردن یه دلیل بود. تو حیاط خودمو انداختم رو سکو کناری و بیشتر گشتم دنبال دلیل. دلیل که نه . بهانه. الان اسمش بهانه است. بعدا شاید دلیل منطقی شه... الان دارم هی میگم این نیز بگذرد. هی دنبال خدا می گردم که همه چیو حواله کنم بهش و به تقدیر و از این حرفا....چشمام داره داغ می شه.. چشمامو می بندم. فقط کاش بفهمم دلیلشو زودتر از اینکه له بشم... -خدایا . دفعه ی چندمش از دستم در رفته... ولی اگه دیگه اگه جواب سوالمو ندی این بار... دیوانه می شم! حقیقتا! -من این وضعیتو نمی خوام . دوس ندارم:(:| زمان واقعا عجیب زود می گذره... من تو نوشته های ۶ سال پیشم تا نوشته های امروزم سیر تحولات روحی ام رو می بینم سیر زندگی که انگار بیشترین تغییرات رو تو این بازه ۶ ساله داشته . دوس دارم اینجا رو . با همه غرغرا و شادیا و آدماش و همه چیش...:) اضافه شد: الان دلم می خواس همینجوری زنگ می زدم یکی بیاد بریم بیرون. بیرون الزاما تفریح و اینا نیست. حالم داره از چهار دیواری اتاقم و تختم بهم می خوره دیگه وقتی بیرون انقدر هوا بارونیه... لعنتی تو کانتکتام هیچکی پیدا نشد:| تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا می کنند هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها، لب حوض درون آیینه پاک آب می نگرند تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام ! چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت، ترا شناخته ام ! به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست، از تو می گویم تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو به روی هرچه در این خانه ست غبار سربی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده من بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی!
| Design By : Pichak |

