تبليغاتX
مدادرنگی






















مدادرنگی

اندر احوالات این روزهای من همین بس که :

به ف اک رفته را تدبیر نیست:|

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23 توسط سپیده|

سازم که داره به فنا می ره... که آلردی رفته. من که کوکش کردم اصن عصبی شدم. صدای سریالای نکبت از بیرون در اتاقم روانی ام میکنه نه صدای اونو می فهمم نه صدای "دو" کوک یا غیر کوکم. نصف گوشه رو می زنم و نزده دیگه نمی کشم بلند میشم. سردم شده . تو این گرما. سویشرتمو از کف اتاق لای لباسا پیدا می کنم می پوشم. صدای هیچیو نمی تونم تحمل کنم. صدای ظرفا که تو آشپزخونه بهم می خوره.صدای سریالای نکبتی.صدای سازم.صدای مغزم از همه چی بدتر دیگه. راهمو گم کردم. گیج و سردرگم به طرز احمقانه ای حتی تو لحظه هم زندگی نمی کنم. انگار می خوام چند روز بخوابم بی اینکه فکر کنم بی اینکه خواب ببینم. ذهنم خیلی بهم ریخته. از همه کارایی که دارمو انجام نمی دم. اصن نمی فهمم زمان چه جوری می گذره . روزامو هی فراموش می کنم. خودمو فراموش می کنم. کارامو فراموش می کنم. آشفته ام. رو هوام. نمی فهمم چی کار می کنم. هرچی برنامه می ریزم ریده. بعد واسه خودم درگیری جدیدم درست می کنم. آخر ترم که نزدیک می شه همه چی بدتر می شه . استادا یاد پروژه می افتن و من یاد درسایی که تو ترم نخوندم و پروژه ای که بی استاد دارم پیش می برم و درواقع پیش نمی ره و دهنمو سرویس کردن و مخم پوکیده:|

خوابم میاد.

فردا چارشنبه است .

مساله اینه که هیچ کس هیچ کس واقعا نمی فهمه چقدر عمیق حالم بده. معمولا وقتی اصن به روی خودم نمیارم از همیشه ترکیده ترم :|:(

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22 توسط سپیده

نشانه ؟ حرف کف بینه شاید درسته :))))))
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1 توسط سپیده

رفتم شیراز و برگشتم. فقط جنبه ی سفر نداشت . رفته بودم که حال و هوام عوض شه که متفاوت شم یه کم .که...حالا می نویسم بعدا. فعلا موجودی هستم با بیخوابی شدید در سه شب و سه روز متوالی با پاهایی خسته و بدنی کوفته در مواجهه با دو هفته سرشار از انواع و اقسام تحویل پروژه ها امتحان ها کارگاه ها و سایر موارد دانشجو آزار و ... :|

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 21 توسط سپیده|

:)...Lets look differently

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17 توسط سپیده|

امروز که از صبش دلم گرفت. جلوی نرده های وید مرکزی. نگام رو رد رژ روی لیوان و گوشم به دختره مو طلایی... بعدش که ما تو کلاس بودیم و بچه ها دم در کلاس بیشتر دلم گرفت... از اینکه از این در که برم بیرون نمی دونم کجا برم. انگار باد منو با خودش می برد. باد منو با خودش برد تا بوفه تو اون شلوغی... باد منو با خودش برد رو پله های اونور ژوژمان زیر ستونا . باد منو برد که ژامبون ویژه بگیرم و برم بشینم رو سنگای اونجا ... بعد که نشستیم رو نیمکتای پشت زمین بسکت و من مث یه ملای به تمام عیار رفتم بالا منبر و حرف زدم و حرف زدم. دل خودم اصن بیشتر می گرفت اون وسط. آخه حقیقته دیگه. سخته و تلخه. ولی راس می گفتم. ولی دلم خواست که حرفام حالشو خوب کنه. حال خودمم شاید. من خیلی ترسو بودم که تایید نکردم جمله شو. که چرا ناراحت می شیم. در صورتیکه درست بود. انقدر ترسو بودم که نگفتم تو اولین کسی هستی که شجاعت پیدا کردی بگی اینو. من با این همه ادعام موندم تو گفتنش...ولی راسته...عین حقیقته.

تو تاکسی رادیو عربده می زد ولی گوش منو صدای ذهنم کر کرده بود . این "چرا" های لعنتی ذهنم که دهنمو سرویس کرده. شروع می کنم تایپ کردن داد و بیدادام . چشمام داغ می شه . پلک می زنم. می رسم دروازه دولت.

تو راه کلاس تو مرز بین واگن زنونه و مردونه تکیه داده بودم به زاویه کنار در مترو و هدفون تو گوشم و ذهنم رو میزای آتلیه جا مونده بود تو جمله هایی که دلم نمی خواست بشنوم و شنیدم. چشام داغ شد. چشمامو بستم. چشامو باز کردم خیس بود. فروشنده با جنساش پشت یه پرده آب محو شد. خانوما مخصوصا پیرتراشون زل زده بودن به دختره ی احمقی که نصفش سبز بود و هدفون تو گوشش و موهای فرفریش مث خلا تو صورتش و گوله گوله اشک از چشاش میومد پایین . ایستگاه قلهک که پیاده شدم تا کلاس آدما پشت پرده اشک محو می شدن و مردم با تعجب از بغلم رد می شدن و من همه حواسم به پیدا کردن یه دلیل بود. تو حیاط خودمو انداختم رو سکو کناری و بیشتر گشتم دنبال دلیل. دلیل که نه . بهانه. الان اسمش بهانه است. بعدا شاید دلیل منطقی شه...

الان دارم هی میگم این نیز بگذرد. هی دنبال خدا می گردم که همه چیو حواله کنم بهش و به تقدیر و از این  حرفا....چشمام داره داغ می شه.. چشمامو می بندم. فقط کاش بفهمم دلیلشو زودتر از اینکه له بشم...

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23 توسط سپیده|

-لعنتی... من فک می کردم همه چی تموم شده... همه فکرای من درست رو همون میز ردیف دوم آتلیه تموم شده... چرا میای و می ری؟ چرا دور و نزدیک می شی؟ چرا نمی ذاری آدم یه فکر ثابت داشته باشه... چرا هر بار یه قصه ی ثابته؟ :(

-خدایا . دفعه ی چندمش از دستم در رفته... ولی اگه دیگه اگه جواب سوالمو ندی این بار... دیوانه می شم! حقیقتا!

-من این وضعیتو نمی خوام . دوس ندارم:(:|

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 0 توسط سپیده

امروز... یعنی درواقع دیروز ...چون الان ساعت ۱ و ربه و درواقع سه شنبه حساب می شه ، خواستم بگم دیروز تولد وبلاگم بود و اینجا ۶ سالش تمام شد :)

زمان واقعا عجیب زود می گذره... من تو نوشته های ۶ سال پیشم تا نوشته های امروزم سیر تحولات روحی ام رو می بینم سیر زندگی که انگار بیشترین تغییرات رو تو این بازه ۶ ساله داشته . دوس دارم اینجا رو . با همه غرغرا و شادیا و آدماش و همه چیش...:)

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 1 توسط سپیده|

هیچ وقت نتونستم این حسو بنویسم. همون حسی که از صب ، نه ، از دیشب مث بختک افتاده روم. همون حسی که نمی ذاره بخوابم.نمی ذاره آرامش داشته باشم...فک میکنم آرامش در نبود این حسه... همون حسی که امروز وسط تیکه تیکه کردن خودم واسه کشیدن پلان اومد دوباره و انقد رفت رو اعصابم که رو همون ترکیبای مکعبی ، سعی کردم نقاشیش کنم.خیلی ابتدایی... نقطه عطفش دوتا دایره سیاه کجه... به نشونه سر دوتا آدم ... همون حسی که تو این بارون لعنتی از صب تا الان هی داره میاد... همون حسی که تو هرچی آهنگ که گوش می دم هست. اصن نمی ره... تو خواب و بیداری دست از سرم بر نمی داره... همون حسی که باعث می شه بخوام غرغر کنم... اصن از صب پنجشنبه شروع شد... از اون خونه از اون آدما از اون روز... اصن روز بدی بود پنجشنبه... نمی دونم حس گه الانم واسه اون روزه یا واسه تلفن دیشب اون دختره ی احمق و اون پسره احمق تره یا واسه این اوضاع داغون دانشگاه و اوضاع داغون تر پروژه مه یا قفل کردن ذهنمه یا واسه "بودن" اون حسه. یا کلا زندگیو ریدم یا اصن هیچ کدوم.

اضافه شد: الان دلم می خواس همینجوری زنگ می زدم یکی بیاد بریم بیرون. بیرون الزاما تفریح و اینا نیست. حالم داره از چهار دیواری اتاقم و تختم بهم می خوره دیگه وقتی بیرون انقدر هوا بارونیه... لعنتی تو کانتکتام هیچکی پیدا نشد:|

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 18 توسط سپیده|

برای بیست و شش سالگی ات...در بهشت...:* نه شعری دارم. نه حرفی که بشود گفت ...فقط یه حس... اینکه همه چیز به یک حس تبدیل شده و خاطره های کمرنگ...

 

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها،

لب حوض

درون آیینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است

طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست، از تو می گویم

تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو

به روی هرچه در این خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی!

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0 توسط سپیده|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
» شجاعت
»
» 6 سال تمام !!
» حس نمی دونم چی
» فروردین

Design By : Pichak